تبليغاتX
انجمن علمی مديريت صنعتی
























انجمن علمی مديريت صنعتی

دانشگاه پیام نور واحدشهریار

 


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
دکتر علی شریعتی


نوشته شده در شنبه 1390/04/04ساعت 0:1 توسط محمد پرستو|

روزگاری در سرزمین مصر خاموش و غافل از گذراندن فصل ها به سر بردم . آنگاه خورشید بر من جانی دوباره بخشید ، بر كناره نیل ایستاده در حالی كه روزها آواز می خواندم و شب ها می خوابیدم.

و اكنون خورشید از هزار قدمی من به خوبی دیده نمی شود تا بار دیگر در سرزمین مصر بخوابم ، و این همان اعجوبه ها و معماهاست.

همان خورشیدی كه مرا به سمت خود كشاند ، نمی تواند مرا از خود براند. به همین خاطر است كه همچنان با دو پای خویش ثابت قدم بر دو کناره نیل راه می روم.

جبران خلیل جبران

نوشته شده در جمعه 1390/01/05ساعت 21:38 توسط محمد پرستو|

همین لحظه حاوی بهشت و دوزخ است. همه اش بستگی به تو دارد.

اگر تو خوش باشی، شاد باشی، اگر عاشق زندگی باشی و آن را محترم بداری و جشن بگیری در بهشت هستی. 


اگر نتوانی شادمانی کنی، اگر چنان زنجیرهای سنگینی بر پا و دست داشته باشی که نتوانی با آهنگ زندگی به رقص درآیی، آن وقت در دوزخ به سر می بری.

دالایی لاما

نوروز برهمگان مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/04ساعت 0:50 توسط محمد پرستو|

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/05ساعت 9:2 توسط سهیلاعلیزاده|

دانشگاه پیام نور زمان ثبت نام در آزمون های دروس ریزشی نیمسال اول ۹۰-۸۹ را در روزهای ۶ و ۷ اسفند ماه اعلام کرد.

  ۲۸ درس از امتحانات نیمسال اول 90-89 دانشگاه پیام نور در لیست دروس ریزشی قرار دارد که ثبت نام در امتحانات دروس ریزشی در روزهای ۶ و ۷ اسفند ماه ۸۹ و از طریق سیستم گلستان انجام خواهد شد. آزمون دروس ریزشی در روزهای ۹ و ۱۰ اسفند برگزار میشود.شركت يا عدم شركت دانشجويان در آزمون دروس ريزشی به اختيار دانشجو است و دانشجو مي‌تواند در اين آزمون شركت كند يا شركت نكند.در صورت شرکت دانشجو در آزمون دروس ریزشی ملاک نمره آنها بالاترین نمره از بین امتحان قبل و آزمون مجدد خواهد بود. دانشجویان غایب در آزمون نیمسال اول ۹۰-۸۹حق شرکت در این آزمون ها را ندارند.

مسیر ثبت نام در سیستم گلستان

منوی کاربر ==> ثبت نام ==> عملیات ثبت نام ==> درخواست امتحان مشروطین،دروس ریزشی و تکدرس

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/05ساعت 8:54 توسط سهیلاعلیزاده|

اینگونه نگاه کنيد...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفايش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعايش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کيفيتش نه به کميتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

در انتشار آنچه خوبيست و ردي از عشق در آن هست
آخرين نفر نباشيد!

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت 18:16 توسط شهاب شكرِي|

رئیسان برگزیده ی قسمت های مختلف شرکت بزرگ، حاضر و آماده بودند تا در آزمون کتبی انتخاب مدیر عامل، شرکت کنند. همگی مدعی احراز این پست بودند چونکه تحصیلات بالایی داشتند و به تجربیات خود می بالیدند.

وقتی برگ سوالات در میان آنان توزیع شد با کمال تعجب فقط با یک سوال مواجه شدند و متن سوال، آنها را بیشتر غافلگیر کرده بود.

"اگر قرار باشد تا یک ساعت دیگر بمیرید و فقط فرصت نوشتن یک وصیت نامه داشته باشید چه مطالبی را مکتوب می کنید؟"

سپس مسئول آزمون با اقتداری مثال نزدنی عنوان کرد:

 ملاک نمره گذاری آزمون از این قرار است که هر کس توانست بیشتر بنویسد و کارهای وعده داده شده را بیشتر یادآوری کند شانس موفقیت او افزایش می یابد.

همگی به سرعت مشغول نوشتن شدند. مسئولین گزینش و بازرسین در میان آزمایندگان آهسته گام بر می داشتند تا هم نقش مراقب را ایفا کرده باشند و هم حالات آنان را زیر نظر داشته باشند. در این حین نگاهی گذرا هم به پاسخ های  آنها می انداختند که باعث می شد تبسم معناداری بر لبانشان بنشیند و سری به نشانه افسوس تکان دهند!

 ناگاه فردی از میان آزمودنی ها بلند شد و برگه سفید و نانوشته خود را تحویل داد.

اعضای هئیت مدیره که بهت و پرسش بر چهره شان نمایان شده بود،او را به اتاقی هدایت کردند و علت کارش را جویا شدند.

او به آرامی پاسخ داد: من وصیتی نداشتم که بنویسم! تمام کارهای مربوط به آینده  را بر روی برد (تخته) دفتر کارم نوشته ام. هیچ وعده و وعیدی را در ذهنم حبس نکرده الا اینکه به معاونینم سپرده باشم  مخلص کلام اینکه اگر روزی نباشم، کارها گره نمی خورد! در زندگی شخصیم هم تقریبا تکلیف مال و منال و قرض و فوله هایم مشخص است و باعث زحمت بازماندگانم نخواهم شد که بعد مثلاً تلاش کنم به خوابشان بیایم !!!

پس از شنیدن حرفهایش ،تبسمی حاکی از رضایت و تائید بر لبان اعضای هئیت مدیره نشست.

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت 16:45 توسط سهیلاعلیزاده|

خالق این اثر در مسابقه استعدادهای ون گوگی که در ایتالیا برگزار گردید برنده یک میلیون دلار شد. لطفا نگاه دقیق تری به عکس بیندازید.

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/20ساعت 13:13 توسط سهیلاعلیزاده|

 

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی

در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته

  شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح

 سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای

  پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))

جوان پاسخ داد: ((هیچ.))

رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های

مدرسه ام را پرداخت می کرد.))

رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.

جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.

رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))

جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و

کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))

رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،

و سپس فردا صبح پیش من بیایید.))

جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.

وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.

مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان

نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش

سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده،

و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک

بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.

این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا

او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود

برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش

یواشکی شست.

آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.

صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.

رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:

((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید

و چه چیزی یاد گرفتید؟))

جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.))

رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))

جوان گفت:

1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.

2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار

است برای اینکه یک چیزی انجام شود.

3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))

می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.

بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.

هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.

یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، ((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی،

که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند.

او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند.

 شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند.

برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد.

مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند.

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/10/05ساعت 12:21 توسط سهیلاعلیزاده|

قابل توجه دانشجویان رشته مدیریت صنعتی و مدیریت بازرگانی

کلاس های جبرانی استاد بهرامی به قرار زیر است:

 

 

اصول حسابداری 1  روز جمعه 3/10/89 ساعت 12-8

اصول حسابداری 2  روز جمعه 3/10/89 ساعت 30/16-30/12

اصول حسابداری 3  روز شنبه 4/10/89 ساعت 12-8

حسابداری صنعتی 3 روز شنبه 4/10/89 ساعت 30/16-30/12

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/02ساعت 8:59 توسط سهیلاعلیزاده|

“اگه 6 ساعت وقت داشته باشم که درختی رو قطع کنم، 4 ساعت اول رو صرف تیز کردن تبرم می‌کنم".

                                                                                                             آبراهام لينکلن

خیلی‌ها تو برنامه‌ریزی ضعیفن، از برنامه‌ریزیشون درست نتیجه نمی‌گیرن و بعد به جای این‌که روند برنامه‌ریزی خودشون رو زیر سوال ببرن، سعی می‌کنن خود ماهیت برنامه‌ریزی رو زیر سوال ببرن.

اشتباه آدما در اینه که برنامه‌ریزی‌هاشون انعکاسی از انتظارها و ایده‌آل‌هاشونه. ولی برنامه‌ریزی این نیست. برنامه‌ریزی مدلی شبیه‌سازی شده از کاریه که قراره انجام بشه، با تمام مسایلش.

برنامه‌ریزی پروژه یعنی این‌که مدیر پروژه، مشاورهاش و تمام تیم پروژه بشینن، اجرای پروژه رو با تمام مسایل و مشکلات و پیچیدگی‌هاش تصور کنن و اون رو ثبت کنن. یعنی پروژه رو چندین بار تو ذهنشون اجرا کنن، طوری که اجرای واقعی پروژه یکی از حالت‌های بررسی شده باشه.

یه جمله خیلی قشنگ هست که می‌گه:

 

Plan the work, work the plan

 

برنامه‌ریزی باید طوری باشه که بشه چنین جمله‌ای رو گفت.

برنامه زمان‌بندی یه تابلوی نقاشی نیست؛ یه گانت چارت که اول پروژه تهیه کنیم، پرینتش کنیم بزنیم به دیوار و تا آخرش پروژه هر از چندی نگاهی بهش بندازیم نیست. برنامه زمان‌بندی باید مدلی شبیه‌سازی شده از پروژه باشه. تو هر دوره باید اطلاعات واقعی رو واردش کنیم و اون تغییر شکل بده و بهمون بگه که با واقعیت‌هایی که تا حالا در پروژه رخ داده، ادامه پروژه چطوری خواهد بود. بعد وظیفه ماست که ببینیم اگه این آینده تصویر شده مطابق میلمون نبود، چطوری می‌تونیم تغییرش بدیم. تو این مرحله‌س که سناریو‌های فرضی رو با کمک برنامه آزمایش می‌کنیم و یکیشون رو انتخاب می‌کنیم. یعنی به جای این‌که یک سناریو رو انتخاب کنیم و در پروژه به کار ببریم تا ببینیم به نتیجه می‌رسه یا نمی‌رسه، اون رو تو برنامه آزمایش می‌کنیم و نتیجه رو می‌بینیم.

برای این‌که برنامه چنین پتانسیلی داشته باشه، باید خیلی دقیق تنظیم شده باشه. برنامه چیزی نیست که بدیمش به دست آقا یا خانم “مسئول برنامه‌ریزی و کنترل پروژه” که بره بشینه تو اتاقش و تنظیمش کنه، همه باید تو تهیه برنامه مشارکت کنن.

برنامه زمان‌بندی چیزی نیست که یکی دو ماه بعد از شروع پروژه دست به کار تهیه‌ش بشیم و چند وقت یه بار هم اصلاحش کنیم تا بشه مثل پروژه. باید زمان زیادی صرف برنامه‌ریزی بشه و هر وقت که تموم شد مجازیم پروژه رو بر اساس اون شروع کنیم.

نوشته شده در دوشنبه 1389/09/29ساعت 10:17 توسط سهیلاعلیزاده|


To realize The value of ten years, Ask a newly Divorced couple

ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند


To realize The value of four years, Ask a graduate

ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس

To realize The value of a sister, Ask someone Who doesn't have one

ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد


To realize The value of one year, Ask a student who Has failed a final exam

ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است


To realize The value of one month, Ask a mother who has given birth to a premature baby

ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است


To realize The value of one week, Ask an editor of a weekly newspaper

ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس


To realize The value of one hour, Ask the lovers who are waiting to meet

ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند


To realize The value of one minute, Ask a person who has missed the train, bus or plane

ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است


To realize The value of one-second, Ask a person who has survived an accident

ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است


To realize The value of one millisecond Ask the person who has won a silver medal in the Olympics

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است


Time waits for no one
Treasure every moment you have
You will treasure it even more when you can share it with someone special

زمان برای هیچکس صبر نمیکند
قدر هر لحظه خود را بدانید
قدر آن را بیشتر خواهید دانست اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید


To realize the value of a friend, Lose one

برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده

Peace, love and prosperity to all

صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد

نوشته شده در سه شنبه 1389/09/23ساعت 10:19 توسط سهیلاعلیزاده|

 عارف پيري با مريدانش از كنار قصر پادشاه گذر مي كرد. شاه كه در ايوان كاخش مشغول به تماشا بود، او را ديد و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پير را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفياب شد. شاه ضمن تشكر از او خواست كه نكته اي آموزنده به شاهزاده جوان بياموزد مگر در آينده او تاثير گذار شود.

استاد دستش را به داخل كيسه فرو برد و سه عروسك از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: «بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري كن.»

شاهزاده با تمسخر گفت: «من كه دختر نيستم با عروسك بازي كنم!»

عارف اولين عروسك را برداشت و تكه نخي را از يكي از گوشهاي آن عبور داد كه بلافاصله از گوش ديگر خارج شد.

سپس دومين عروسك را برداشته و اين بار تكه نخ از گوش عروسك داخل و از دهانش خارج شد. او سومين عروسك را امتحان نمود. تكه نخ در حالي كه در گوش عروسك پيش مي رفت، از هيچيك از دو عضو يادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت: «جناب شاهزاده، اينان همگي دوستانت هستند، اولي كه اصلا به حرفهايت توجهي نداشته، دومي هرسخني را كه از تو شنيده، همه جا بازگو خواهد كرد و سومي دوستي است كه همواره بر آنچه شنيده لب فرو بسته.»

شاهزاده فرياد شادي سر داده و گفت: «پس بهترين دوستم همين نوع سومي است و منهم او را مشاور امورات كشورداري خواهم نمود.»

عارف پاسخ داد : «نه» و بلافاصله عروسك چهارم را از كيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: «اين دوستي است كه بايد بدنبالش بگردي.»

شاهزاده تكه نخ را گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد كه نخ همانند عروسك اول از گوش ديگر اين عروسك نيز خارج شد، گفت: «استاد اينكه نشد!»

عارف پير پاسخ داد: «حال دوباره امتحان كن.»

براي بار دوم تكه نخ از دهان عروسك خارج شد. شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان كرد و تكه نخ در داخل عروسك باقي ماند.

عارف رو به شاهزاده كرد و گفت: «شخصي شايسته دوستي و مشورت توست كه بداند كي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نكند و كي ساكت بماند.»

نوشته شده در دوشنبه 1389/09/08ساعت 15:40 توسط سهیلاعلیزاده|

 آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

  زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

  آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

  امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،  جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!    


  تفاوت بين نابغه و کودن بودن در اين است که نابغه بودن محدوديت هاي خودش را دارد .

آلبرت انيشتين

نوشته شده در شنبه 1389/08/29ساعت 9:28 توسط سهیلاعلیزاده|

عيد قربان ، روز جان باختگي و قرباني كردن در پاي معشوق است

عید قربان ، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/26ساعت 10:1 توسط شهاب شكرِي|


آخرين مطالب
» زندگی...
» پیاده در کنار نیل؟
» بهشت و دوزخ
» برنامه کلاسی نیمسال دوم 90-89
» دروس ریزشی
» اینگونه نگاه کنید!!!
» انتخاب مدیرعامل
» تبلیغ جالبی که خالقش ۱ میلیون دلار برنده شد!
» قدردانی
» اطلاعیه


Design By : Pichak